كارنامه

با ديدن جواب سؤالات رنگ از رخسارم پريد، اصلا نمي دانستم بايد چه كار كنم. به هيچ عنوان فكر نمي كردم كه اينقدر غلط داشته باشم. قبل از امتحان با بچه ها قرار گذاشته بوديم كه بريم زمين چمن. اما با افتادن چنين اتفاقي ديگه دوست نداشتم بروم آنقدر كلافه بودم كه دلم مي خواست فقط گريه كنم، فرياد بكشم. از طرفي انگار كسي داشت به من مي گفت هرچقدر دوست داري كفر و لعنت بگو به هركسي كه دلت مي خواهد اما از طرفي ديگه انگار كسي مانع اين كار مي شد انگار مي خواست بگه: آرام باش و حتي در اين شرايط هم خدا را شكر كن. دنيا كه به آخر نرسيده، تازه اولين امتحان است مي توان با تلاش بيشتر خودت را آماده امتحان هاي ديگر كني. گيج شده بودم سرانجام تصميم گرفتم خونسردي خودم را حفظ كنم و تا اعلام نتايج صبر كنم. خدا را شكر بقيه امتحانها را هم با موفقيت پشت سر گذاشتم. سر انجام روز موعود فرا رسيد و مادرم براي گرفتن كارنامه به مدرسه رفت، گوشه اي از اتاق نشستم و شروع كردم به دعا كردن: خدايا خودت هم خوب ميدوني زحمت زيادي براي اين امتحان كشيدم، مگه نمي گي از تو حركت از من بركت، خوب من هم در حد توان خودم كار كردم و حتي خيلي از شب ها تا دير وقت بيدار مي موندم پس حالا نوبت توست كه عنايتي به من داشته باشي. ناگهان در همين حال زنگ در به صدا درآمد. در را باز كردم و زود كارنامه را از مادرم گرفتم. باوركردني نبود اما واقعا مي شد عنايت و لطف خدا را به طور واضح حس كرد!